گزارش نیک — 27 شهریور 1405

سال‌واژه: شوق زندگی

صبح زود با صدای گنجشک‌ها از خاب پریدم. انگار پسوند «ها» برایشان کم بود. خیلی زیاد بودند. لبه‌ی پنجره‌ی اتاقم نشسته بودند و ول نمی‌کردند. گاهی صدایشان اوج می‌گرفت و دوباره ساکت می‌شدند. پنجره‌ی اتاقم رو به خیابان است. تمام راسته‌ی خیابان درخت است به‌جز چهارراهی که خانه‌ی ماست. آن‌جا یک‌هو برهوت می‌شود. با خودم گفتم: این‌همه درخت بود چرا آمدند دسته‌جمعی لبه‌ی پنجره‌ی اتاق من نشستند؟
گنجشک‌ها بال زدند و بال زدند. دنبال یک جای دنج بودند ولی چیزی به ذهنشان نرسید. تُپلی گفت: «من خسته شدما. بیاین همین‌جا بشینیمو یه نفسی تازه کنیم. شایدم یه نون نرمه یا دونه‌ای لبه‌ی پنجره باشه.» پر‌طلا که داشت سرعتش را کم می‌کرد تا برای فرود آماده شود گفت: «ای بابا توام فقط به فکر خوردنی.» تپلی، نوک‌سیاه، دم‌کوتاه، پر‌طلا و چند تای دیگر که از محله‌ی بالاتر بودند همگی نشستند لبه‌ی پنجره. اول همه ساکت بودند. دم‌کوتاه نفسش را به یک‌باره خارج کرد و گفت: «این‌که دیگه بازی نیس، از استرس داره پرام می‌ریزه.» پر‌طلا دستی روی بال‌های دم‌کوتاه کشید. «خدا نکنه خوشگلم. اون تونیک ضد ریزشی که واست خریدم تاثیری داشت؟ به چشم من که امروز خیلی پرات افشون‌تره. اصلن بال زدنت یه حال دیگه است.» خودش را به دم کوتاه چسباند و شروع کرد به مرتب کردن بال‌هایش. دم‌کوتاه و پرطلا تا توانستند نوک‌هایشان را بهم زدند و بال‌هایشان را به همه جای هم مالیدند. بچه‌های محله‌ی بالا که اولین بارشان بود معاشقه‌ی آن‌ دو را می‌دیدند اول نگاه کردند. کمی سرخ شدند و بعد با جیغ و دست آن دو را همراهی کردند. صدایشان به اوج رسیده بود.
نوک‌سیاه محکم بالِ پر‌طلا را کشید و گفت: «خجالت بکشین چند تا نوجوون همرامونه. اگه ولتون کنیم تا مرحله‌ی تخم‌گذاری‌ام میرین.» پر‌طلا یک نوک دیگر به نوکِ دم‌کوتاه زد و عذرخاهی کرد. تپلی رویش را سمت درخت‌های آن طرف چهار‌راه کرده بود. نوک سیاه آرام بالش را کشید. «عزیزم چیزی شده؟ دوباره کاری کردم که خبر ندارم.» صدای خنده و حرف‌های رکیک گنجشک‌های محله‌ی بالا در هوا می‌پیچید. هنوز داشتند آن دو دلداده را دست می‌انداختند. تپلی اشکش را با گوشه‌ی بالش پاک کرد. « ما با هم کلی خاطره داریم. از بچگی با هم بال زدنو یاد گرفتیم. ولی هنوزم یه خونه‌ی مشترک نداریم. اینقد دیروز بغض کردم دیدم پرطلا و دم کوتاه دارن شاخه‌ها رو میارن رو درخت بزرگه‌ی کنارِ باغ ملی خونه بسازن. چه جای خوبی.» نوک‌سیاه می‌خاست چیزی بگوید که صدای دم‌کوتاه بلند شد. «بابا الان کله‌تاس و رفقاش میان گیرمون می‌ندازنا. بریم یه جای خوب پیدا کنیم قایم شیم.»
یکی از بچه‌های محله‌ی بالا که از همه درشت‌تر بود، همان‌طور که نگاهش روی تپلی بود گفت: «یه جا می‌شناسم تو باغ حسین نونوا. کنار مستراحش یه درختچه داره. پُر شاخ و برگم هست. عمرن اگه کله‌تاس و رفقاش پیدامون کنن.» نوک سیاه خودش را کشاند جلوی تپلی، نزدیک بود از لبه‌ی پنجره بیفتد. نیم‌خیز شد و با یک نیم‌بال خودش را بالا کشاند. همه موافقت کردند که بروند باغ حسین نانوا و آن‌جا قایم شوند. اول پرطلا و دم‌کوتاه بال زدند. بعد بچه‌های محله‌ی بالا بجز آن گنجشک گنده. بعدی تپلی بود. گنجشک گنده چند لحظه توقف کرد. سرش را پایین انداخته بود و انگار می‌خاست چیزی بگوید. سرش را بالا آورد و دید تپلی از پشتِ سر چقدر جذاب‌تر است. دلش پَر کشید و بال‌زنان به سمت تپلی رفت. نوک‌سیاه ماند. چند بار طول پنجره را قدم زد. نوکش را چند بار به شیشه زد. چند بار هم همان‌جا که ایستاده بود بالا و پایین پرید. دستش را برد زیرِ بالَش و یک حلقه از پیچکِ انگور، بیرون آورد. به آسمان نگاه کرد. همه رفته بودند. بغضش را خورد و گلویش کمی درد گرفت. «دنبال چی بودم؟ این‌همه فرصت بودو هِی می‌گفتم الان نه. الان دیر نیس؟» نسیمی وزید. سردش شد. خودش را کمی باد کرد.‌ حلقه را دوباره داد زیرِ بالش و با سرعت پرواز کرد به سمت درختچه‌ی باغ حسین نانوا.
بی‌خاب شدم. نشستم و رخدادکم را تکمیل کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *