سالواژه: شوق زندگی
تبدارم. بیحالم. بیرمق روی تختخاب ولو شدهام. تازه کارگاه کودکنویس به اتمام رسید. خوشحالم شرکت کردم. همان روزی که استاد در کانال معرفی کرد، چشمم را گرفت. یاد آن روزها افتادم. آن چند روزی که باید فقط یک صحنه از زندگی آیندهام تصور میکردم. یک صحنه با یک احساسی که از قبل خاسته بودمش. رهایی بود. و تصویر، من هستم در حیاط سرسبزم. نسیم میوزد. یک میز سه نفره در قسمت جلویی حیاط است. میز رو به خانه است. پنجرهی آشپزخانه دیده میشود و بوی کیک در حیاط پیچیده. خورشید غروب کرده و لامپهای حیاط را روشن کردهام. کمی خنک است ولی لباسهایم کاملن مناسب است. یک بلوز و شلوار راحت. به رنگ شیری. پارچهای لطیف. موهایم را هایلایت کردهام. موهایم کمی بلندتر شده و گردنم را پوشانده. نشستهام و یک کتاب جلد سخت جلویم باز است با صفحات گلاسه و جذاب و رنگارنگ. بادکنکهای توی صفحه کاملن واضح است. چند ورق کاغذ هم هست و روی آنها مینویسم. چند لحظه کتاب را میبندم. روی میز دو کتاب دیگر است. میدانم یکی از آنها پر از تصویر است و زیبا. آن یکی را یادم نیست چه بود. به منظرهی جلوی میز نگاه میکنم. درِ چوبی ورودی. به رنگ قهوهای تیره. با دو نور زرد رنگ کوچک در دو طرف آن. پنجرهی آشپزخانه کنارِ درِ ورودی است. مستطیل افقی است. کسی در آشپزخانه است. صدایش را خیلی مبهم میشنوم. جلوی پنجرهی آشپزخانه باغچه است و در آن شمشاد کاشتیم و چند گل و گیاه دیگر. در باغچههای دو طرف دیوار حیاط که بزرگترند درختان میوه کاشته شده. یک ضلع ساختمان یک باغچهی خطی است پر از گلهای رز. رزهای زیبای من. نور حیاط کم است و من سعی میکنم از همان جا که نشستم رنگ گلهای رز را تشخیص بدهم. نسیم میوزد. کمی سردم میشود. کتاب را دوباره باز میکنم و مشغول خاندن میشوم. دوباره مینویسم. کتاب با تصاویر رنگارنگ و جلدی سخت و کاغذهای گلاسه روی میز پهن است…
یادم آمد چند ماهِ قبل این تصویر را چند بار مرور کرده بودم. بیدلیل نیست که حالا پوستر کارگاه کودک نویس را میبینم.
خاهرزادهام در کنارم خابیده. باید تمامش کنم.