گزارش نیک — 21 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی

بیدار شدن با حالت تهوع و سرماخوردگی. نرفتن به باشگاه. بودن با خاهرزاده‌ها. دارم چه کار می‌کنم؟ می‌نویسم که تمام شود این تکلیف.
— فقط بلدی واسه خودت تکلیف بتراشی.
— چه تکلیفی؟
— همین کارات دیگه؟
— منظورت همین گزارش نیکه؟
— آره خُب. حالا رخدادکم اضافه شده. همش ذهنت درگیره.
— خُب پس چیکار کنم؟
— نمی‌دونم. میگم یکم دقیق‌تر نگاه کن به روزات. ببین یه چیزیت هست. انگار آروم و قرار نداری. یه بایدی اومده پُشت نوشتنت. این چند روزی که مشهد بودی شبا میرفتی تو حیاطو می‌نوشتی.
– چه اشکالی داره؟ باید واسش وقت بذارم تا بتونم کارای خوبی کنم. باید بنویسم. حالا چیزه دیگه نمی‌نویسم لااقل همین گزارشامو بنویسم. یه سری وقتا بینشون حوصلم سر میرفت. یه سری حرفاشون واسم جالب نیست. واسه همین دوست داشتم یکم تنها باشم. و این‌که سه تا بچه‌ی دیگه هم اضافه شده بود و تو خونه ۵ تا بچه کوچیک بودن که زر می‌زدن.
— نمی‌دونم چطور منظورمو بگم. انگار خوشحال نیستی؟ شدی شبیه دوران مَدرِست که یکی باید بهت نمره می‌داد تا خوشحال شی وگرنه انگار‌نه‌انگار اینقد واسه تکلیفات زحمت کشیدی.
— آها. الان داری یکم واضحتر حرف می‌زنی. کم‌کم داشتی عصبیم می‌کردی. یه سری وقتا خیلی رو اعصابی.
— خُب واقعن یه سری وقتا میخام که عصبانیت کنم. حال می‌کنم وقتی سگ میشی. حالا هیشکی‌ام از قیافت نمی‌فهمه‌ها. فقط من می‌فهمم.
— میگم باهات حال نمی‌کنم واسه همین مزخرف‌بازیاته. ببین حرفت بیراه نیس. حالم یه جوریه. نمی‌دونم باید چی‌کار کنم. یه انتظاری هست که مثل یه عطر تمام طول روزمو پُر کرده. بیشتر وقتا شبیهِ عطرای حرمه و اصلن نمیره. یه سری وقتا بهتره. موقعی بوش میره خوشحال‌ترم. معمولن وقتیه که دارم بستتی قیفی میخورم یا پیاده روی می‌کنم.
— میخای چی کار کنی؟
— با چی؟
— با کی منظورمه. با خودت میخای چیکار کنی.
— هیچی. فعلن شدم مثل بارِ سنگین. شدم نعش‌کش. یه سری وقتا سبکترم‌. خیلی کم. خیلی دیر به دیر تجربش می‌کنم. یه سری وقتا نمی‌دونم با خودم چی‌کار کنم. میرم نعشمو میذارم باشگاه. یکم سبکتر میشم. دوباره میندازم رو کولمو میرم سمت خونه. یکم هرزه‌نویسی می‌کنم. اون‌جا از همه سبکترم. الان یادم اومد. آره خیلی سبک میشم. دوباره میندازم خودمو رو کولم و میرم واسه کارای خونه یا هر چی. دیگه حوصله ندارم.
— میخای باهاش چیکار کنی بالاخره؟
— نمی‌تونم بسپارمش به خونه سالمندانو اینا. باید خودم ازش نگهداری کنم. آخه پیر که نیست. خسته است. شایدم مُرده.
— نه بابا نمُرده. مسخره‌بازی در نیار. فقط اومدم بهت بگم حالت خوش نیست. نمیگم خودتو بزنی به کسخلی که انگار همه چی خوبه. نه. میگم تو الان تو دلِ یکی از آرزوهاتی. نوشتن. خُب چه مرگته.
— میتونم بندازم تقصیر اوضاع تخمیه کشور و یه سری آدمای تخمی‌تره دیگه؟
— میتونی. ولی یکم بهت حق میدم. بیشتر نه. نگرانم برات. اینکه خو گرفته باشی به تنهایی. کم حرفی. دور شدن از جمع. ببین اینا بد نیست. ولی خب.
— بگو دیگه. تموم کن جملتو. منتظرم.
— مینا من دوست دارم خوشحال باشی. منظورم این نیست بخای تو یه سری بحثایی که دوست نداری شرکت کنی یا خودتو مجبور کنی به پرحرفی. میخام اگر ساکت هم هستی دلت مثل الان بغضی نباشه. می‌بینم تا الان چند بار بغضتو خوردی که گریه نکنی. مینا نمیخام دو روز دیگه وقتی تو اوج آرزوهات هستی بازم ته دلت غمگین باشه.
— درست میگی. چندین ساله اینجوری‌ام. واقعن انگار خو گرفتم. حوصله ندارم ادامه بدم صحبتو.
— قول میدی یکم راجع به صحبتامون فکر کنی؟
— آره.
— مثه سال‌واژت نباشه که فقط آخر شبا یادت میادا؟
— باشه بابا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *