گزارش نیک — 20 شهریور 1405

سال‌واژه:شوق زندگی

خستگیِ راه. خابیدن و خابیدن. حس سرماخوردگی. کارهای خانه. عذاب وجدان برای؟ شاید زنده بودن یا کار مفید نکردن یا هر چیز نامعقول دیگر. اصلن باید چیزی باشد تا خودم را نیشگون بگیرم. بدنم کبود شده. لباس‌های پوشیده تن می‌کنم تا کسی نبیند چه بر سرم آمده. اگر هم به چشم کسی خورد مثلن حین بالا دادن آستینم برای شستن دست‌هایم، جملاتی آماده کرده‌ام. نمی‌خاستم بدنم این شکلی شود تقصیر او بود. یا آن‌ها. ولی خوب می‌دانم که نه همه‌اش، بلکه خیلی از آن‌ها کارِ خودم است. وقتی انگشت شست را نزدیک انگشت سبابه‌ی خم شده می‌کنم و به عضو مورد نظر نزدیک می‌کنم. پوست و گوشت را زیر انگشتان آورده و با یک چرخش کار را تمام می‌کنم. یک آخ می‌گویم. پوستم اول کمی قرمز می‌شود. بسته به اینکه چند درجه چرخاندم میزان کبودی فرق دارد. ولی معمولن کبود می‌کنم.
دیگر عادت کرده‌ام که در تابستان هم لباس‌های آستین دار بپوشم با یقه‌های چفت. دامن بلند می‌پوشم و گاهی یک شلوار زیر آن تا نکند بادی بوزد و کبودی‌هایم را ببینند. حمام آفتاب نمی‌گیرم. به چه کارم می‌آید. همین طوری هم پوستم از گندمی رنگ به تیره برگشته. شاید فقط صورتم را به آفتاب بسپارم. برای همین عاشق سرما هستم. دیگر کسی نمی‌گوید چرا اینقدر پوشیدی؟ چرا پوشیده‌ای همه جایت را؟ گرمت نیست؟چرا در مهمانی هم، لباست یقه چفت و آستین بلند است؟
شاید مقایسه. اول از همه مقایسه شدن. و بعد رقابت در مدرسه برای شاگرد اول بودن و ماندن. انتخاب رشته که حتمن باید مختص زرنگ‌ها باشد و نه از آن‌ها که تنبل‌ها می‌روند. دانشگاه. یک جای خوب. یک رشته‌ی خوب. کلن باید دهان پُر‌کُن باشی. دهان بقیه پر شود از رشته و دانشگاهت و دهان تو سرویس شود از آنچه نمی‌خاستی یا می‌بینی که به بهایش نمی‌ارزد.
انگار الان برایم روشن‌تر شد کبودی‌ها.‌ کبودی‌هایم جای زندگی دیگران است بجای من. سرمایه و فیلم‌نامه و ایده همه از من. ولی فقط سیاهی لشکرم در فیلم خودم. فیلم خودم. اسم و فامیل من است ولی هیچ‌کجای این فیلم مطابق با فیلم‌نامه و دیالوگ‌ها‌ی من نیست. اصلن همه چیز تغییر کرده. من یک سیاهی لشکرم که بین هزاران نفرِ دیگر در زیر آفتاب نشسته‌ام و منتظرم کارگردان چه دستوری می‌دهد. به نقش اول نگاه می‌کنم. البته نمی‌بینمش. او را از پشت درهای بسته‌ی محل استراحتش تصور می‌کنم. زیر باد کولر نشسته و حتمن دارد نوشیدنیِ خنکش را میل می‌کند. شاید با تکه‌ای کیک کشمشی. من به تمام بازیگران و دست‌اندر‌کاران این فیلم حسادت می‌کنم. همه‌ی‌شان. موقعیتشان، ظاهرشان و همه چیزشان از من بهتر است. یک لحظه برمی‌گردم تا به اطرافیانم نگاه کنم تا شاید یک سیاهی لشکرِ بدبخت ببینم و خودم را امیدوار کنم. و آن‌گاه می‌بینم. که همه من هستم. هستند. جز من کسی نیست. این‌جا چه خبر شده. قرارمان این نبود. فیلم‌نامه و سرمایه و همه چیز را از من گرفتند و فقط اسم و فامیلم را گذاشتند. قرار شد یکی از سیاهی لشکرها من باشم. حقوقم به همان اندازه‌ی یک نفر پرداخت می‌شود. ولی من هزار نفرم. هزاران نفرم در زیرِ آفتاب داغ با پشه‌هایی که تمام تنم را کندند. شاید هم پشه نبوده. همان نیشگون‌هایی بوده که با هر بار دیدن شرایطی که می‌‌خاستم و نشد، نثار خودم کردم. دیگر بُریدم. من یک نفر نبودم. باید به پا خیزم. از سیاهی لشکر بشوم یک لشکر درست و حسابی. کم‌کم فرمانده. یک فرمانده‌ی شجاع و لایق. من یک فرمانده‌ام. با یک لشکر قدرتمند. می‌روم وسط صحنه. فیلم‌نامه را عوض می‌کنم. خودم نقش اول می‌شوم. نقش‌های بعدی هم، من‌های دیگرِ من هستند. با هم فیلم را پیش می‌بریم. قرار نیست که حتمن گیشه‌ها را بترکاند. فقط کافی‌ست جنگجو از کارش راضی باشد و بداند تمام تلاشش را کرده‌. آن وقت برنده می‌شود.
حالا دیگر با بیکینی حمام آفتاب می‌گیرم و انگشت شَستم را به انگشت میانی نزدیک می‌کنم برای بِشکن زدن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *