گزارش نیک — 19 شهریور 1405

سال‌واژه:شوقِ زندگی

دوست
مشهد. گرد و غبار. آسمان آبی و نیمه تاریک. گرمای سرِظهر که با آلودگیِ هوا در چشم و بینی و بدنت می‌پیچد و حالا دیگر به‌جز بوی عرق، بوی اگزوز موتور و ماشینِ فرسوده هم در تو دمیده شده. در تک‌تک تارهای مویت.‌ هر کجا که روییده است.
برای کارهای دندان‌پزشکی چند روزی به مشهد آمدم. دوستم با شنیدن خبر آمدنم مرا دعوت کرد برای تولد. یک مهمانی بدون هیچ غریبه‌ای. تنها غریبه من بودم. با هزار خاهش که بدون کادو بروم و حضورم برایشان کافی‌ست. و من هم نخاستم پرروبازی درآورم و چند بار تعارف کردم که ای بابا جمع خودمانی‌ست. رویم نمی‌شود و شما و مهمان‌هایتان معذب می‌شوید. و باز دوباره از سمت دوست خبر آمد که بیا و تو برایمان عضوی از خانواده‌‌ی‌مان هستی.
دیگر تعارف نکردم. بس بود. هر چیزی حدی دارد.نیشم تا بناگوش باز بود و بی‌قرار برای رفتن و دیدن تک‌تکشان.
آن‌ روز که خانم دندانپزشک آمپول را به لثه‌ی دندان‌های جلوی دهانم زد و من اشک در چشمانم حلقه زد یاد دوست افتادم. اشک نخشکید و روان شد. خانم دندانپزشک داشت دهانم را جر می‌داد. من لبخند زدم و او فقط اشک‌های روی گونه‌ام را دید و از من عذرخاهی کرد و چند لحظه دست نگه‌داشت.
وقت رفتن شد. تولد از ساعت ۶ عصر شروع می‌شد. خودم را کلی مهار کردم که زودتر روی سرشان خراب نشوم. در حالی که خاهرزاده‌‌ام لباس پوشیدن و آرایش کردنم را می‌دید و ضجه می‌زد که نروم، من یاد تمام لحظاتِ گذشته‌ای بودم که با دوست داشتم. او گریه می‌کرد و من بغلش کردم و دل‌داری‌اش دادم که زودی می‌آیم. همان‌طور لبخند می‌زدم و با خودم می‌گفتم کاش این زود خیلی طول بکشد.
در راه بی‌قرار بودم. برای دیدنش. دیدنشان بعد از چندین ماه. و رسیدم جلوی درِ خانه‌ی گرم و صمیمی‌اش. خانه با نمای آجری. با نورهایی گرم که به اندازه در نمای آن طراحی شده. خانه‌ی دوست.
در مهمانی هستم. حالا دیگر تمام آن غریبه‌ها یا در کنارم نشسته‌اند یا در وسط مراسم مشغول رقصند و دارم نگاهشان می‌کنم. و یا با آن‌ها می‌رقصم. تنها غریبه من هستم.
و من شادترین غریبه‌ای بودم که می‌شناختم. محبت و لطفی بود که از تک‌تکشان به جان و دلم می‌نشست. از تمام غریبه‌های مهمانی. و دوستانم. همین دو خاهر. دوست. کنار کسانی بودم که سال‌های اول آمدنم به مشهد را برایم شیرین کردند. اول در محل کار. بعد در مهمانی‌هایشان. هر شرایطی که داشتم با هر سطح از توانایی و کسب موفقیت در مراحل زندگی که معمولن کاسبی‌ام خراب بود، آن‌ها از طرفداران من بودند. تک‌تک چیزهای خوبی که می‌دیدند در من، بزرگترش می‌کردند و مهربانانه به من می‌گفتند. جز محبت و عشق در کلامشان نبود و نیست و می‌دانم که نخاهد بود. یک سری‌ها بلد نیستند بد بودن را. و من می‌شناسم آن‌ها را. از نزدیک دیدمشان. بغلشان کرده‌ام. روزی که خانوده‌‌اش را از نزدیک دیدم فهمیدم این همه عشق و محبت از کجاست. پدر. پدر. پدر. به معنای واقعی پدر. نه از آن‌ها که در بچگی عاشقش هستی و بزرگ که می‌شوی برایت سوهان روح می‌شود. هنوز پدر است. عشقی که به فرزندان و همسرش دارد بی‌مانند است. عشقی که به اطرافیانش دارد حتا غریبه‌ها مثال زدنی‌ست. و مادری که هر روز زیباتر می‌شود. مادری سراسر عشق و شورِ زندگی که حتمن زبان نازکِش پدر برایش بی‌تاثیر نبوده. من کنار آن‌ها بودم. دوستانم با عشق از کانال ندیسندگی‌ام برای چند نفر از فامیلشان تعریف کرده بودند و آن‌ها با من صحبت می‌کردند. راجع به نوشتن. راجع به دوره‌ی نویسندگی. حتا چند خاطره گفتند برایم که شاید من بپسندم و راجع به آن‌ها بنویسم. و من بدون هیچ حس شکست نفسی یا کمبودی با آن‌ها صحبت می‌کردم. از خیلی تازه‌کار بودنم گفتم و علاقه‌ام به نوشتن.
وقت خداحافظی شد. دلم گرفت. در آغوششان گرفتم. بوسیدمشان. حالا دیگر جلوی در حیاط بودم و دست دوستم در دستانم. از درِ حیاط صندلی‌های خالی را می‌دیدم و ریسه‌هایی که می‌تابیدند و می‌خاستند هنوز بتابند تا قبل از طلوع خورشید. یک‌بار دیگر در آغوش گرفتمش.
دوستان من. دو خاهر. دوست. شما یادگارهای من هستید از مشهد. سوغات من هستید. از آن سوغاتی‌ها که به یادگار می‌ماند تا همیشه. سال‌واژ‌ه‌ی تمام سال‌های عمرم تا همیشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *