سالواژه:شوق زندگی
نوشتن. نویسندگی. الان که مینویسم نمیدانم چه بنویسم. گزارش نیکم گاهی دوست دارم گزارش نباشد و حالِ آن روز یا حتا لحظهام باشد. گزارشِ یک روز بشود گزارشِ آن لحظه.
چند روزیست با خود میگویم میخواهی با نوشتن چه کنی؟ یا نوشتن با تو چه کند؟ میخاهی کسی شوی؟ میخاهی اگر دستت به جایی نرسیده و بالا نیامدی، نوشتن شود بالابَرَت؟ از جانش چه میخاهی یا او از جانت چه میخاهد؟ و جوابی نداشتم. دارم. جوابم قطع و وصلی دارد. آنتن نمیدهد. برق را که قطع میکنند آنتن هم میرود.
چیزی که بشود همه چیزت دست و پایت را میگیرد. باز قطع شدم. به دنبال وصل شدن هستم. به حیاط میآیم روی مبلی که یکی از پایههایش کج است مینشینم. بهتر شد.
همه چیزت؟ یعنی اگر نشوم آن کسی که در انتهای مسیر میبینم خودم را دوست ندارم.
دست و پاگیر است. حتا این جملهها و کلمات. این من تا کجا باید برود که لایق دوست داشتن باشد. نه دوست داشته شدن. که دوست داشتنِ خود.
اگر روزی چیزی پیش آمد و نشد آنقدری که میخاهم بنویسم و بخانم حالم چطور است؟ تکلیف تعیین کردهام برای خودم؟ یا از سرِ شوق است؟ یا خودم را گول میزنم و میگویم شوق است ولی انجامش ندهی معلم بازخاستت میکند. و چه سختگیر است این معلم.
خاهرزادهام در را نیمه باز کرده و ملتمسانه نگاهم میکند تا بروم و با او بازی کنم. فوتبال. از او فرصت خاستم برای نوشتن. چه میشد اگر امشب را نمینوشتم؟ از چشم معلم میافتم؟
فعلن نمینویسم و میروم برای فوتبال. تا ۱۳ بار دریبلم کند و من برایش کف بزنم.
نیم ساعتی به بازی مشغول شدم. چند شوتِ محکم به ساق پایم خورد. وقت استراحت گرفتم. آمدم دوباره در حیاط و روی آن صندلی با پایهی کج نشستم. الان راحتتر نشستم. چون دفعهی قبل نیفتادم. مثل وقتی که کسی غلطِ زیادی میکند و جوابش را نمیدهی. سریِ بعد بدتر میکند. چون شیر فهم نشده.
تمرکز ندارم. دوست دارم چند دقیقه خفه شود. زمین و زمان. چه شد؟ چرا فکر میکنی حرف مهمی داری برای گفتن؟ حالا قبلن که خفه میشدند تو چه غلطی میکردی؟
سالها بود که میگفتم علاقهام چیست؟ تو بگو؟ آهان خودم باید بفهمم. خب فهمیدم. شاید. حالا شروعش کردم. چرا دستت را روی گلویت گذاشتی؟ از جانش چه میخاهی؟ میدانی دردم چیست؟ اینکه از شوقت هم بخاهی چیزی درآوری. چشمانت دوُدوُ بزند برای تایید. برای خانده شدن. برای خاندن. یا حتا برای پُر کردن رسانهات. آنچه تا الان بابِ دلم است همان هرزهنویسیهایم است. بدون هیچ چشمداشتی فقط نوشتن. ادامه دادن نه با نیت خالی شدن. فقط نوشتن. همیشه که سبک نمیشوم. گاهی بین زمین و آسمان میمانم و گاهی سنگینتر میشوم. برایم شفاف و بیشیله پیله است.
اگر مطمئن شدی که نوشتن هم برایت بالابَر نیست چه میشوی؟ آنوقت چه کسی هستی؟
یادت میآید وقتی برای کلاس آواز رفتی پیش استاد؟ یکی از خوبان شهر. اکثرن میگفتند و میگویند: صدای خوبی داری. گفتم بروم و کشف کنم خودم را. رفتم. نشستم. گفت:من مینوازم تو همراه با من بخان. گفتم:چشم. گفت:چه میخانی؟ گفتم:گلِ سنگِ هایده. شروع کرد به نواختن. حالا نوبتِ من است. شروع کردم. با ترس. صدا بالا آمد و آمد و آمد تا از حنجره پرید بیرون. این چه صداییست؟ چرا انقدر گُم است در این نواختن. صدای یک جیرجیرک نابالغ در یک نیزار. ننواخت. گفت:بخان. گفتم:خاندم. گفت: تو حرف زدی، میگویم بخان. دوباره نواخت. سَر دادم صدا را. ننواخت. گفت: بخان. حرف نزن. و دیگر نخاندم. او شروع کرد به خاندن. صدای نسیم در نیزار پیچید و صدای جیرجیرکِ نابالغ در نیزار گم شد.
با گیجی از آموزشگاه بیرون آمدم. روز تولدم بود. حالم گرفتهتر شد. برای کسی تعریف نکردم. چون هنوز درد داشت. اگر کسی زخمم را فشار میداد صدایم به آسمان میرفت.
حالا میخاهی چه کنی با نوشتن با آواز خاندن یا همان خاندن به قولِ خودت؟ چسبیدن برای بالا رفتن خراب میکند. یک نرمی و لطافتی را از آنها میگیرد که دیگر جایگزین ندارد. مگر قرارت رهایی نبود؟ آزادی. که از آن چه بخاهی؟ شوقِ زندگی. نگو که نفهمیدی. خوب هم میدانی. صدا قطع و وصل میشود. ولی اگر خوب گوش کنی میفهمی.
شوقت را بگذار شوق بماند که وقتی به یادش میافتی لبخند بزنی. قلبت باز شود و یک حبه قند در دلت آب شود. شانههایت شل شود. اخمهایت باز شود. نفس راحت بکشی. اگر همینها را هم سخت کنی برای خودت، قول میدهی اگر شوق دیگری یافتی آنرا حیف نکنی؟
و من نوشتم تا از چشمِ معلم نیفتم. و نوشتن را و کمکم آواز خاندن را برای خودم بالابَر بدانم. و نگذاشتم شوقم، شوق بماند.