گزارش نیک — 14 شهریور 1405

سال‌واژه:شوقِ زندگی

و من امشب برای نوشتن سنگینم. سنگین‌تر از خوابِ بعد از ناهارِ چرب. دست و پایم را زنجیر کردند. بوی نشتِ گاز را می‌شنوم. با خودم می‌گویم اگر همین الان این‌جا منفجر شود چه؟ هیچ. همیشه برایم لذت‌بخش بوده رفتن. همان‌قدری که به ناعادلانه بودن این دنیا معتقدم به زیبا بودن آن دنیا باور دارم. حالا زیبا هم که نباشد می‌دانم که به این زشتی نیست.
زیبایی در نگاه توست.
نگاه من دیگر زیبا نیست. پر از غم و تکرار است. به زور خودم را می‌کِشم و به دنبال روزنه‌‌ی نور می‌گردم. گِداوار طلب می‌کنم. حقارت است. قلبم حقیر شده و تحقیر شده. اگر بگویند سنگین‌ترین کلمه کدام است برایم، همین است. تحقیر. با تحقیر، حقیر می‌شوی. برای همین سنگین است. چون می‌گویند نوریم. منِ برتر می‌داند که دروغ است. کوچک شدن و کوچک بودنمان دروغ است. پس من مچاله می‌شوم. چون به من نمی‌سازد. به ما نمی‌سازد. ولی عشق همان راه مستقیم است. قلبت متصل می‌شود. انگار باز می‌شود. سینه‌ات برایش تنگ می‌شود. دیدی وقتی عمیقن شادی، چشم‌هایت باز می‌شود. خابت نمی‌برد. قلبت انگار می‌رقصد در سینه‌ات. باید آرامش کنی. عزیزم بنشین. این شادی از آنِ توست. کسی از تو نمی‌گیرد. او می‌رقصد و تو را به رقص وا می‌دارد.
چند ماهِ قبل. همان ماهی که همه بیاد داریم. آن شب‌ها می‌رقصیدم.‌ تنها. چراغ‌ها را خاموش کرده بودم. می‌رقصیدم و اشک می‌ریختم. قلبم بی‌تاب بود. نه از شادی. از غم. از چه می‌شود ها؟ نگران برای تمام کسانی که صدایشان در میان صداها می‌پیچید. صداها می‌آمدند. لحظاتی سکوت بود. دوباره پشتِ هم. کجای شهر؟ همه‌ جا. به هر جا که صدا می‌خورد، بخورد. تقصیر خودشان است. ما که گفته بودیم این شب‌ها پر‌صداست. بیایی، صدایی به تو می‌رسد و شاید دیگر صدایت درنیاید.
از آن شب‌ها صدا‌ها جدا شد. برای من خیلی جدا. بریدم از خودم تمام صداهایی که آن شب خفه کردند صداهای دیگر را. و من بریدم از آن‌ها که گفتند صدایی نبود. خاب دیدی عزیزم.
بریدن کافی نیست. قلبم سیاه است از نفس‌شان، حضورشان و دیدنشان.
و رقص کافی نبود. کنارشان بودم. آن‌گاه که با صدای بلند فریاد زدند جلویمان و ما زانو زدیم از بلندی‌اش. گوش‌هایمان را گرفتیم و به کوچه‌ها سرازیر شدیم. آن‌جا که صدایی بین من و پشت سری‌ام پرتاب شد. آن جا که مثل سگ دویدم از ترس و هی پشت سرم را دیدم. آن‌جا تحقیر شدم. از ناتوانی‌ام. آن‌جا که مردی در صف جلو از دنیا رفت. صدا بلند بود. تحمل نکرد. قلبش ایستاد. و من نباید حرف بزنم. پشتِ تلفن. در محافل و در هر جا که گوشی برای شنیدن باشد. باید خفه شوم.
شاید این‌جا که چشم‌ها می‌خاند راحت باشم.
می‌دانم نیستم و باید حواسم باشد.
حواسم نیست.
پرتِ پدری‌ست که نتوانست برای کودکش دارو تهیه کند. خاهری که لپ‌تاپش را برای اجاره‌ی خانه فروخت. مادری که دو فرزندش را راهی کرد تا بروند و چند سال است آن‌ها را بغل نکرده.
امسال سال عجیبی بود. همان‌قدر که برای خودم اشک ریختم برای مردمم هم اشک ریختم. مدت‌هاست که دعاهایم برای همه‌ی ماست. خودمان. همه‌ی ما.
شوقِ زندگی‌ام برای فرداست. نتوانستم پیدا کنم در این روزها و لحظه‌ها. باید زور بزنم تا قبول کنم. دیکته می‌کنم به خود.
شوقِ زندگی‌ام. شوقِ زندگی‌مان. شوقِ زندگی همه‌ی ما.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *