خاهرزادههایم را به پارک برده بودم. خسته بودم و داشتم با سرعت کالسکه را میراندم تا زودتر به خانه برسم. آنها همینطور مشغول حرف زدن بودند و قول گرفتن از من برای قرار بعدیه پارک بردنشان. همینطور که تخته گاز میرفتم یادم آمد باید هویج بخرم. میوهفروشی را رد کرده بودم. برگشتم عقب و وارد مغازه شدم. هویجها را برداشتم و در نهایت رمز کارت را گفتم: «شصت و شیش سیزده.» میوه فروش گفت: «آخ خانوم شصت و شیش گفتین و داغ منو تازه کردین.» من همینطور مانده بودم که چه شده. گفت: «سحر قریشی. خاهرزادم متولد هفتاد و سهست. عاشق سحر شده. ۱۲ ساله زندگی نداره. تا موقعی ایران بود چند باری مجبور شدیم بریم تهران تا فقط پیداش کنیم و ببینتش. سحر قریشیام ما رو میپیچوند. بنده خدا فک میکرد شاید میخایم بهش آسیبی برسونیم. همون یه بارم که دیدش یه انگشتر بهش هدیه داد. بهش گفتم آخه تو خودت نون نداری باز برمیداری انگشتر هدیه میدی به یکی که اینقد وضعش خوبه. خلاصه نه ازدواج کرد و نه هیچی. مریض شده. حالا از وقتی سحر رفته ترکیه یکم اوضاش بهتره چون دوره، ولی هنوزم خاهرزادم زندگی نداره.» من و پلاستیک هویج و قصهی عاشقانه. حرفی نداشتم. فقط آرزوی سلامتی کردم.
هویجها را در کالسکه گذاشتم و آرام در کوچهها میراندم و از قصهی عشقشان، قصه میساختم.
گفتم: «چه خوب رمز کارتم شصت و شیش سیزدهه.»