خاهرزادهام سرماخورده است و بهانه میآورد. پیشنهادِ دیدنِ کارتون را به او میدهم و موافقت میکند. بالش را جلوی تلویزیون میگذارم و کانال برنامهی کودک را میآورم. باباسفنجی پخش میشود. آرام از کنارش بلند میشوم و به آشپزخانه میروم. گریه میکند که بروم و با او کارتون ببینم. عصبانی میشوم و یک ای بابای آرام میگویم و کنارش دراز میکشم.
این قسمت: شکارچیِ عروس دریایی
فیلم با دشتی پر از عروسهای دریایی شروع میشود و با صدای باباسفنجی که با یک تور دنبال عروسهاست، آرامش دشت بهم میریزد. باب اسفنجی عروس دریایی را میگیرد، قلقلکش میدهد و ژلهی آن را در شیشه میریزد. بعد برای آن عروس یک اسم میگذارد و او را رها میکند. تا حالا برای همه یک اسم گذاشته و ژلهیشان را گرفته بجز یکی. همانکه نتوانسته شکارش کند و او را بیاسم صدا میزند. به رستوران میرود و از آقای خرچنگ صاحبِ آنجا میپرسد چقدر وقت دارد. با عصبانیت به او جواب میدهد: «پنج دقیقه» باب اسفنجی با خوشحالی میگوید: «هورا یک دقیقه بیشتر از دیروز.» مشغول خوردن ساندویچ همبرگر میشود با ژلهی عروس دریایی که از کشفیات خودش است. آنقدر بهبه و چهچه میکند موقع خوردن که بقیه هم کنجکاو میشوند که این چیست؟ با خوشحالی به مشتریان از آن ژله میدهد و همه خوششان میآید. حالا آقای خرچنگ گوشهایش را تیز میکند که چه خبر است و شاید بتواند پول حسابی از این ترکیب درآورد. به باباسفنجی میگوید که تا میتواند برایش عروس دریایی بیاورد. بیشتر و بیشتر و بیشتر. باباسفنجی اولین عروس را که به او میدهد تاکید میکند که جایش راحت باشد چون آنها حساسند. باباسفنجی میرود و با خیال شاد کردن دلِ مشتریان با این ترکیب تازه، تمام عروسها را شکار میکند. حالا دشت سوت و کور است و هیچ عروسی در آن نمانده. باباسفنجی دستِ خالی به خانه میآید و عروسِ بیاسم او را گیر میاندازد و با خود میبرد تا حقیقت را به او نشان دهد. یک کارخانه با کلی دستگاههای کُشنده و زجرآور برای بیرون آوردن ژلهی عروسهای دریایی. باباسفنجی تازه متوجه میشود که شریک چه جنایتی بوده. با کمک عروس بیاسم، همهی عروسها را آزاد میکند. برای او یک نام میگذارد. دوستِ خوب من. میگوید: «قول میدم از این تور جز برای ورزش استفاده نکنم. عروس دریاییو نباید برای همیشه گرفت.»
حالا خاهرزادهام آرام شده، دستم را گرفته و با انگشتان کوچکش نوازشم میکند. دستش را میبوسم.
کلمات عروسهای دریایی هستند و هر روز با قلمم به بازی با آنها میروم. خوششان میآید وقتی با قلمم قلقلکشان میدهم. برای جبران این حال خوب، اثری روی صفحه میگذارند و من عاشق این ژله میشوم. حالا دیگر روزهای عادی زندگیام که مثل ساندویچ همبرگر آقای خرچنگ تکراری شده را جذابتر میکنم. با اثر کلمات. با ژلهی عروس دریایی. آنقدر خودم لذت میبرم از این کار که منِ دیگرم وارد میشود و میگوید: «حالا که برای خودت روزها جذابتر میشود، بقیه را هم شریک کن. بیشتر بنویس.» و من به دشت کلمات میروم با قلمم و بیخبر از نیت پشت حرفش. میخاهد دیده شوم. بنویسم نه برای خودم. برای اینکه کمکار و دمدمیمزاج به حساب نیایم. برای اینکه تمجید شوم و نه نقد.
دیگر خبری از بازی و قلقلک با کلمات نیست. چون بیشتر لازم دارم از آنها، تندتند میگیرمشان. در دفترم حبسشان میکنم و آنها را میسپارم به منِ دیگر. روزها میگذرد و میبینم دیگر ذوقی نیست. دلم آشوب است و چشمانم دودو میزند برای تعریفی. چه خبر شده؟ منِ دیگرم، حالم را میبیند و با نیت خوب به سمتم میآید. مرا آگاه میکند. وای چه بر سرِ کلمات آمده. اینها که چلانده شدند و در خطها میخکوب شدند. چرا در صفحات آزادانه نمیرقصند و بعد دوباره به دشتشان برنمیگردند؟ میخاهی اثری بجا بماند از کلمات به نامِ تو؟ به چه قیمتی؟ عروسها را به بدترین شکل میفشاری تا ژلهاش تو را نامدار و ثروتمند کند؟ حالا دیگر من و من کنار هم هستیم و او را «دوستِ خوبِ من» صدا میزنم. همهی کلمات را آزاد میکنیم.
و من قول میدهم از قلمم جز برایِ شوقم استفاده نکنم. کلمات را نباید برای همیشه گرفت.