فالِ امید

دلم خوش بود که خاهر‌زاده‌‌ی کوچک‌ترم خاب است و می‌توانم از دل و جان بنویسم. یک‌بار حالت تهوع داشتم و نشد تا آخر جلسه‌ی وبینار نویسنده‌ساز باشم. بار دیگر شلوغیِ خانه و در سفر بودنم. یک‌بار هم حال روحی‌ام خوب نبود و نمی‌توانستم چیزی بشنوم. گفتم این بار می‌تونم بیست و پنج دقیقه راحت با اُستاد و بچه‌‌ها بنویسم تا وقتی صدای ساعت کوک شده بیاید. اول خاستم لپ‌تاپ را روشن کنم. دیدم هنوز خیلی در تایپ کردن کُندم. نیم‌فاصله امانم را بریده. بعضی حروف را هم به سختی پیدا می‌کنم. دفتر و خودکارم را آماده کردم. قرار شد داستان را از زبان اول شخص بنویسیم. جملاتی هم که شخص اول داستان به‌کار می‌برد از نظر زبانی مشکل‌دار باشد. استاد تاکید داشتند به شغلِ شخص هم توجه خاص کنیم.
شروع شد. مثل همیشه اول حالم را نوشتم. می‌خاهم یک داستان کوتاه بنویسم. از زبان اول شخص. نمی‌دانم چه بنویسم. شاید شغلش ساندویچی باشد، یا آهنگری یا‌ مثلن منشیِ یک فالگیر. یک منشی که ساختار زبانی‌اش مشکل‌دار است. موهای بغل گوشش را زیادی تراشیده. لاغر و قد بلند است. مردِ فالگیر او را مثال می‌زند برای کسانی که شک می‌کنند به کارِ او. می‌گوید: «منشی شک کردو عاقبتش این شد. الانم کارای منو می‌کنه تا شاید یکم اون جنّ کافر از خطاش بگذره و حالش خوب شه.»
در حالِ نوشتن بودم که درِ اتاق باز شد و خاهرزاده‌ی چند وجبی‌ام با موهای چتری‌اش وارد شد. خوش‌حال به‌خاطر خابِ خوبش ولی چشم‌هایش نشان می‌داد هنوز سرما‌خورده است. آمد و خاست مثل من بنویسد. دفتر و خودکاری دادم. دراز کشید و شروع کرد به نقاشی کشیدن.
یک مرد آمده و دارد با منشی جر و بحث می‌کند. هزینه را متوجه نمی‌شود چقدر است. دوباره می‌پرسد. یک میلیون و دویست هزار تومن پرداخت شده‌اید. این را می‌شنود و کُفری می‌شود. خاهر‌زاده‌ام پرید میان من و منشی و خاست یک خودکار دیگر به او بدهم. خودکارم را با او عوض کردم.
یادم رفت شخص اولِ داستان منشی است. با آن مردی که برای فال گرفتن آمده است وارد اتاق می‌شوم. بوی عود می‌آید. یک راهرو است با دیوار‌های قهوه‌ای. شاید با عرض کمی بیش‌تر از یک متر و طول حدودن ۲ متر. روی دیوارِ راهرو عکس سگ و گربه است در قاب. نه ملوس بودند و نه وحشی. انگار از روی عکسشان عکس گرفته‌اند. خوشحالم که قرار است سریع از جلوی عکس‌ها بگذرم و به اتاق برسم. بین راه‌رو و اتاق یک سری آویزهای بافته شده از سقف آویزان است. رویشان یک‌سری پارچه‌های رنگی گره خورده است.
خاهر‌زاده‌ام خاست بغلش کنم. گفت: «حالم خوب نیس.» بغلش کردم و ادامه دادم.
آویزها را که کنار زدم یک پنجره‌ی بزرگ دیدم با پرده‌ای حریر که سر‌تا‌سر آن‌را پوشانده ولی هم‌چنان نور وارد اتاق می‌شود و سر‌سبزیِ پشت پنجره مشخص است. دیوارها به رنگ سبز روشن است. دو مبل به رنگ زرشکی تیره روبروی هم. یک گلیم زرشکی و مشکی در کف اتاق پهن شده و دو گلدان بزرگ در دوطرف دیوار قرار گرفته. تازه چشمم به مردِ کوتاه قد کت و شلواری می‌افتد که ایستاده و با لبخند منتظر ورود من است. با تردید و حالِ گیج به سمتش می‌روم. به او دست می‌دهم و روبرویش روی مبل زرشکیِ تیره می‌نشینم. انتظار چنین فضایی را با یک فالگیر کت و شلواری نداشتم.
خاهرزاده‌ام فریادی زد و گفت: «من حالم خوب نیس. بریم تو هال.»
دفترم را بستم و مرد را با فال‌گیر تنها گذاشتم.
حتمن تا الان مردی که برای فال گرفتن آمده بود به خانه برگشته. شاید شامش را خورده و روی تخت‌خابش دراز کشیده و خاطره‌ی امروزش را مرور می‌کند. دوباره به منشیِ فالگیر فحش می‌دهد. از عکس سگ و گربه‌‌ی بی‌روح می‌ترسد و نرمیِ پارچه‌ی مبل زرشکی را در انگشتان دستش احساس می‌کند. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «آخ یعنی میشه؟ خودش گفت تو فالم دیده.» چشم‌هایش را می‌بندد و می‌تواند یک روز یا چندین هفته یا چندین ماه را با وعده‌ی فال‌گیر سَر کند.
یادِ خودم افتادم. وقتی در اوج تاریکی و ندانستن بودم. قلبم شکسته بود و می‌خاستم یک نفر بجز نزدیکانم به من حرفِ خوب بزند. امید را به قلبم برگرداند. بگوید مسیرت روشن است. یک غریبه بگوید به من. پیشِ یک فالگیر رفتم. هم سن و سالِ خودم بود. اسم خودم و مادرم را پرسید. چند تا اتفاق از گذشته‌ام گفت که درست بود. چشمانم برق زد و با خودم گفتم کارش درست است. بعد خاست کمی صحبت کنم راجع به موضوعی که برایش آمدم. چند جمله گفتم و فال قهوه و تاروت و پاسور برایم گرفت. فالم روشن بود. خبرهای خوب پشتِ سرِ هم. چند تایی هشدار هم داد تا زیادی خوشی زیرِ دلم نزند.
به خانه آمدم. چندین ماه را با امید زندگی کردم. غصه و رنجِ قبلم را کم‌کم از یاد بردم. حتا فراموش کردم که تا امروز هیچ کدام از آن وعده‌ها عملی نشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *