من جهان را زاییدم

داستانی کامل باید می‌نوشتم. با تلفیق جلسات پنجم، ششم و هفتم نویسندگی خلاق. پیرنگ و الگوی دست، صحنه‌پردازی و دیالوگ، جزئی‌نگاری و تصویرسازی. چند تا تصویر آمد جلوی چشمم. آخری پسری ضایعات جمع‌کن بود که روی یک جعبه کنارِ یک سطل زباله‌ی بزرگ نشسته بود. همان‌جا گفتم:همینه. قصه همینه. در تصویر اول پسرک مکالمه‌ای با یک پسر دیگر که رهگذر بود داشت. کم‌کم دیدم دوست دارم در انبار ضایعات ببینمش با دوستانش که در همین کار هستند. کمی فکر کردم و دیدم مخفیانه‌تر. این‌ها پول اجاره‌ی انبار ندارند. یک چاه خشک است در اطراف روستا. سال‌هاست آب ندارد. آنجا ضایعات جمع می‌کنند و قصه از آن‌جا آغاز می‌شود. نوشتم. چند بار بالا و پایین کردم. سعی کردم موارد خواسته شده که استاد شاهین گفتند را بیاورم. تشبیه کمتر. توصیف بیشتر. فضا‌سازی. مستقیم‌گویی نکنم. چندین برگه‌ی کاغذ را سیاه کردم تا آن‌چه به دلم بود بنویسم. دیروز ساعت ۶:۴۰ عصر تمامش کردم. سه روز و نیم برایش وقت گذاشتم. یعنی ذهنم درگیرش بود. بلافاصله در سایت استاد و گروه نویسندگی به اشتراک گذاشتم. آن‌جا بود که قصه‌ی من اوج گرفت. کشمکش. انگشت وسط آمدم به سراغم. آن‌هم چه انگشتی. داستانم گویا نبود. اصلن مخاطب متوجه نشد در سرم چه گذشته. هیچ بازخوردی. فقط یک به‌به ساده. سر‌دردم اوج گرفت. کلافه شدم. حالت تهوع گرفتم. به خودم گفتم:«چی‌کار کردی این چند روز؟»
تا امروز. دوباره به دیروز و حس و حالم فکر کردم. دیدم من جهان را زاییدم. داستان نوشتن برای من همین است. ایده که به ذهنم می‌رسد مثل خبر بارداری است. ذوق می‌کنم. پسر و دخترش فرقی ندارد. مهم اینست که اجاقم کور نیست. پدرِ بچه یکی از اتفاقات طی روز است. یا حتی گذشته‌. شاید هم چند پدر باشد. می‌رسد به ماه‌های اول بارداری و ویارهایم. حالا چه کنم با این تصویر. ایده. گاهی خوب پیش می‌‌رود و گاهی قفل است. روزهایی خوبم و روزهایی حتا بوی همسرم حالم را بهم می‌زند. با تمام سختی‌هایش حواسم جمعِ فرزندم است. سعی میکنم گزیده بنویسم. غذای مناسب و مقوی بخورم تا خوب رشد کند و سلامت باشد. به ماه‌های آخر می‌رسم. صفحات پاکنویس کامل‌تر می‌شود و می‌توانم صفحه‌ی نهایی را بنویسم. دیگر سنگین شده‌ام. بچه پایین آمده و سخت است راه رفتن. گاهی حین پاک‌نویس شک می‌کنم به همه چیز. باید بچه‌دار می‌شدم. اگر معلول باشد چه؟ ولی من ادامه می‌دهم. کار را تمام می‌کنم. زایمان می‌کنم. بچه را صحیح و سالم می‌بینم. چندین بار داستانم را خواندم و لذت بردم. چه بچه‌ی شیرین و سالمی. بچه را پرستارها می‌برند. کمی بعد خبر می‌دهند بچه سالم نیست. باید در دستگاه باشد. یا می‌ماند یا می‌رود. یا استاد می‌گوید بازنویسی کن یا به چیز دیگری فکر کن و این را دور بینداز. من گریه‌کنان می‌گویم فرزندم سالم بود. خودم دیدمش. چندین بار خواندمش. فرزندم را می‌خواهم.
این فکر امروز حالم را خوب کرد. من آمده‌ام تا آبستن اتفاقاتِ ساده یا سخت زندگی شوم. آن‌ها را بدنیا بیاورم. مسئولیت دوران بارداری با من است. تمام تلاشم را می‌کنم. ولی ماندش یا رفتتش دست من نیست. بعضی قصه‌ها می‌ماند و دلی گرم می‌کند و لبخندی یا اشکی می‌آورد. بعضی‌ها می‌آیند که بروند. زود فراموش شوند. یا حتا از جمله‌ی دوم و سوم جلوتر نروند.
در هر حال من می‌نویسم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *